تبليغاتX
یقین

من به اندازه ی چشمان کبوتر بازی
که کبوترهایش،
روی بام دگریست
بی قرارت هستم
دوستت می دارم
مثل حوضی که پر از خاطره ی ماهی هاست
چون سکوتی که به نجوای لبی محتاج است
من تو را از باران
از هیاهوی کبوتربازان
و از این جاده که هر روز پر از آمدن است
دوست تر می دارم
زندگی می گوید:
عشق یک خاطره است
در شبیخون میان دو غروب
در تمنای وصال دو نگاه
هر که را دوست بداری، یک روز
می برد از یادت
پس به او خواهم گفت
و به باران و به حوض
و به آن جاده که هر روز پر از آمدن است:
من به این حادثه عادت دارم . . .

+ نوشته شده توسط ا.م در یکشنبه هجدهم دی 1390 و ساعت 9:58 |
(( قند )) خون مادر بالاست .

دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛

اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!

دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .


سلام

از همه دوستانی که لطف دارن و گه گاه سری به من میزنن خواهش میکنم برای آرامش روح مادر یکی از بهترین دوستانم که به تازگی همه مار و دنیامونو گذاشتن و سفر ناگزیرشونو شروع کردند دعا کنید.

ممنون

+ نوشته شده توسط ا.م در یکشنبه چهارم دی 1390 و ساعت 22:44 |

 برف می بارد و طفلان ، همه شاد

برف می بارد و یاران همه مست

سینه ریز الماس ، از گلوی فلک پیر گسست

قند می ساید ،  به سر تازه عروسان دیار من و تو 

بر سر شهر  من و کوی من و برزن من

شده پر برف همه دامن من
برف می بارد و هر دانه برف

پیک خوشبختی هاست

ای فلک قند بسای

بر سر تازه عروسان دیار من و او

بر سر این همه عاشق ، که در این شهر قشنگ

ره دل می پویند

 

 

کاج بر سر زده تاجی همه الماس سپید

دانه ها روشن و نورانی و پاک

می نشیند برِ خاک ، می زداید ز دلِ پر اندوه

شیروانی ، همه زنگ غم ایام دراز

و من از دیدن برف

یاد آن یار ز کف رفته زدل می بینم

که مرا دست بدست

به همه کوچه و پس کوچه ی شهر

می کشید از پی دل خرم و مست

برف می بارد و من باز در این کوچه  ی پاک

که زمانی من و او دوش بدوش

می گذشتیم ؛ پر از قصه ی دل


باز تنها ، به هوای دل پر آتش خویش

می زنم گام ولی بی فرجام

سالها رفته و برف

در کنار من ِ افسرده در این کوچه ی پاک

جای پایی نپذیرفته به رخسار سپید

کاش یکشب که از این کوچه گذار است مرا

ردّ پایی چون بخت

به من سوخته نزدیک شود

سپس این دیده پیوسته به راه

یکدمش بیند و ... تاریک شود

+ نوشته شده توسط ا.م در سه شنبه هفدهم آبان 1390 و ساعت 17:57 |
خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد
كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود

من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود

گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود

چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود

                                                                                             حسین منزوی

+ نوشته شده توسط ا.م در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 و ساعت 8:25 |

ما در پلازا، همدیگر را بدرود گفتیم‌
در پیاده‌ رویِ آن‌ طرف‌ خیابان‌
من‌ روی‌ بر گرداندم‌
و پشت‌ سرم‌ را كاویدم‌
تو بر می‌گشتی‌
و دستانِ خدا حافظی‌ ات، در اهتزاز بود
رودخانه‌ ای‌ از وسایل‌ نقلیه‌
از میان‌ ما می‌گذشت‌
6 بعد از ظهر بود
آیا نمی‌دانستیم‌
كه‌ از پس‌ آن‌ رودخانه‌ ی‌ دوزخی‌ غمبار
دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم‌ دید
ما همدیگر را گم‌ كردیم‌
و یك‌ سال‌ بعد تو مرده‌ بودی‌
و من‌ حالا
یادهایم‌ را می‌كاوم‌
و خیره‌ بدانها می‌نگرم‌
و فكر می‌كنم‌ كه‌ این‌ اشتباه‌ است‌
كه‌ انسان‌ با خداحافظی‌ جزیی‌
مبتلای‌ جدایی‌ بی‌ نهایت‌ شود
شب‌ قبل، پس‌ از شام‌
بیرون‌ نرفتم‌
و سعی‌ كردم‌ چیزهایی‌ بفهمم‌
دوره‌ كردم‌ آخرین‌ درسی‌ را كه‌ افلاطون‌
در دهان‌ معلمش‌ گذاشت‌
خواندم‌ كه‌ روح‌ تواند گریزد چون‌ جسم‌ مرد
روح‌ نمی‌میرد
گفتن‌ بدرود برای‌ انكار جدایی‌ است‌
آدم‌‌ها خداحافظی‌ را اختراع‌ كردند
زیرا فكر می‌كردند بی‌ زوالند
با اینكه‌ می‌دانستند زندگی‌ اشان‌ را دوامی ‌نیست‌
در ساحل‌ كدام‌ رودخانه‌
این‌ گفتگوی‌ نامعلوم‌ را فرو خواهیم‌ گذاشت‌؟
آیا ما دوتن‌
دلیا و بورخس‌
اهل‌ شهری‌ نبودیم‌ كه‌ یكبار در جلگه‌‌ها
ناپدید شد؟

خورخه‌ لوییس‌ بورخس - شاعر و نویسنده ایتالیایی

+ نوشته شده توسط ا.م در شنبه یکم مرداد 1390 و ساعت 12:23 |

زن که باشی
درباره ات قضاوت می کنند
در باره ی لبخندت،
که بی.ریا نثار هر احمقی کردی
درباره ی زیبایی ات،
که دست خودت نبوده و نیست!
درباره.ی تارهای مویت،
که بی خیال از نگاه شک آلوده ی احمق ها
از روسری بیرون ریخته اند!
درباره ی روحت، جسمت،
درباره ی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت،
قضاوت می کنند!
تو نترس و زن بمان،احمق ها همیشه زیادند.
نترس از تهمت دیوانه های شهر،
که اگر بترسی
رفته رفته

زنِ مردنما میشوی

+ نوشته شده توسط ا.م در دوشنبه دوم خرداد 1390 و ساعت 12:25 |

من چه كردم با تو؟

كه رهايم كردي...

تو چرا سنگ شدي؟

من چرا اين همه دلتنگ شدم؟

تو بمان با قلبت، تو بمان با ياست

تو بمان اما من.. ميروم شهر به شهر

ميكنم از سر هر كوي گذر

روز و شب ميگردم، تا بيابم او را

او همان گمشده پاك من است

او همان مرهم دستان من است

تو اگر سرد شدي، مهر او گرمتر از خورشيد است

تو اگر با دل من قهر شدي، مهر او تا به ابد جاويد است

تو بمان با قلبت، تو بمان با ياست

تو بمان اما من...

باز خواهم آمد از همان شهر غريب، با همان قلب ترك خورده و آن عشق نجيب

و تو را خواهم ديد كه در اندوه همين حادثه پر پر شده ايي

روز ويراني تو روز ميلاد من است

و تو آنروز پشيمانتر از امروز مني

تا بهاري ديگر لحظه ها ميگذرند

و تو هم ميگذري

مثل يك بيگانه، يك حادثه، يك سايه شوم

و فقط آنچه بجا مي ماند، نقش يك خاطره است
كه براي من ساده، من بي انديشه...
قصه تلخ تر ين حادثه است.

                                                                                                         دكتر نگار اصغر بيك

+ نوشته شده توسط ا.م در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 و ساعت 13:3 |

کاش می دانستی 
بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم!
خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور
زود برخیز عزیز
جامه تنگ در آر
وسراپا به سپیدی تو درآ.
وبه چشمم گفتم:
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!
چشم خندید و به اشک گفت برو
بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.
و به دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت.
دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!
وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بكند
 خاطرم راگفتم:
زودتر راه بیفت
هر چه باشد بلد راه تویی.
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم
پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم
و به لبها گفتم:
 خنده ات را بردار 
 دست در دست تبسم بگذار 
و نبینم دیگر 
که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی
 مژده دادم به نگاهم گفتم:
نذر دیدار قبول افتادست 
 ومبارک بادت 
 وصل تو با برق نگاه
 و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته 
 آبرویم نبری 
 پایکوبی ز چه برپا کردی
نفسم را گفتم:
جان من تو دگر بند نیا 
 اشک شوقی آمد 
تاری جام دو چشمم بگرفت
و به پلکم فرمود:
 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 
پای در راه شدم
 دل به عقلم می گفت:
 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 
 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند
 و مرا خواهد دید
 عقل به آرامی گفت:
 من چه می دانستم 
 من گمان می کردم 
 دیدنش ممکن نیست 
و نمی دانستم 
بین من با دل او صحبت صد پیوند است
 سینه فریاد 
حرف از غصه و اندیشه بس است 
 به ملاقات بیندیش و نشاط 
 آخر ای پای عزیز 
 قدمت را قربان 
 تندتر راه برو 
 طاقتم طاق شده
 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد  
 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید
 عقل شرمنده به آرامی گفت:
 راه را گم نکنید
 خاطرم خنده به لب گفت نترس 
 نگران هیچ مباش 
 سفر منزل دوست کار هر روز من است
 عقل پرسید :؟ 
 دست خالی که بد است 
 کاشکی...
 سینه خندید و بگفت:
دست خالی ز چه روی !؟ 
 این همه هدیه کجا چیزی نیست!
 چشم را گریه شوق 
قلب را عشق بزرگ 
 روح را شوق وصال 
 لب پر از ذکر حبیب 
. خاطر آکنده یاد

+ نوشته شده توسط ا.م در یکشنبه چهاردهم آذر 1389 و ساعت 9:8 |

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند! 

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان! 

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی 

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند 

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد 

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟ 

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها! 

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری… 

اما بگذار به سن تو برسند! 

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

غریب است دوست داشتن. 

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ 

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر. 

تقصیر از ما نیست؛ 

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند



دکتر شریعتی
+ نوشته شده توسط ا.م در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 و ساعت 11:16 |

شیرینی تو

به قدر عطش من است!

به تو محتاجم

به طوفان معجزه هایت

به صاعقه نگاهت

پناه آورده ام .

هیچ زورق شکسته ای را دیده ای که به

طوفان پناه برد؟

به تو محتاجم

به بند بند آرامش ات

به جرعه جرعه طربناکی ات

هیچ آتشی را دیده ای که هستی اش را از باران طلب کند؟

رخصت جاری شدن !

امشب دیگر فرصت باریدن است

لطیف !

ضخامت روح واژه هایم را ببخش

که من

به تلطف نجیبانه ات

به نرمینه خیالت

           محتاجم. . .

 

 

+ نوشته شده توسط ا.م در شنبه سیزدهم شهریور 1389 و ساعت 10:15 |

آن تویی زنده ز شبگردی و می نوشیها

وین منم مرده در آغوش فراموشیها

آن تویی گوش به تحسین گر عشاق جمال

وین منم چشم به دروازه ی خاموشیها

آن تویی ساخته از نقش دلاویز وجود

وین منم سوخته در آتش مدهوشیها

آن تویی چهره بر افروخته از رنگ وهوس

وین منم پرده نگهدار خطا پوشیها

آن تویی گرم زبان بازی بیگانه فریب

وین منم دوست زكف داده زكم جوشیها

آن تویی خفته به صد ناز بر این تخت روان

وین منم خسته صد درد ز پر كوشیها

آن تویی پای به هر چشم وقدم بوست خلق

وین منم خم شده از رنج قلمدوشیها

تا ترا خاطر جمعی است غنیمت می عشق

كه نداری خبر از محنت مغشوشیها

پاك لوحی چو بر این خلق خوش آیند نبود

به كجا نقش زنم اینهمه مخدوشیها؟...

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                استاد معینی کرمانشاهی

 

+ نوشته شده توسط ا.م در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 و ساعت 9:53 |
به خانه می رفت
با كیف
و با كلاهی كه بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا كردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش كیفش را زیر و رو می كرد
به دنبال آن چیز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خندیده بود

...

                                                                                        مرحوم حسین پناهی

+ نوشته شده توسط ا.م در شنبه شانزدهم مرداد 1389 و ساعت 12:29 |
آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم
اگر بروی شادم
اگر بمانی شادتر
تو را شادتر میخواهم
با من یا بی من
بی من اما
شادتر اگر باشی
کمی
فقط کمی
ناشادم
و این همان عشق است
عشق همین تفاوت است
همین تفاوت که به مویی بسته است
و چه بهتر که به موی تو بسته باشد
خواستن تو تنها یک مرز دارد
و آن نخواستن توست
و فقط یک مرز دیگر
و آن آزادی توست
تو را آزاد میخواهم

+ نوشته شده توسط ا.م در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 و ساعت 11:59 |
جهان در خواب، تنها من در این معبد، در این محراب:
دلم می خواست: بند از پای جانم باز می کردند
که من، تا روی بام ابرها پرواز می کردم،
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه، درد خویش را فریاد می کردم!
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!

دلم می خواست: دنیا خانۀ مهرو محبت بود
دلم می خواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادهای یکدیگر نمی جستند
از این خون ریختن ها،فتنه ها،پرهیز می کردند!
چو کفتاران خون آشام،کمتر چنگ ودندان تیز می کردند!!
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده ست
چه شیرین است وقتی،آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده ست

چه شیرین است وقتی، زندگی خالی ز نیرنگ است

                                                                                                             فریدون مشیری


+ نوشته شده توسط ا.م در یکشنبه نهم خرداد 1389 و ساعت 11:41 |
بی هیچ هراسی دوست ام بدار
در خطوط دستان ام محو شو
برای من که به ابدیت ایمان ندارم
برای یک هفته،
برای چند روز،
برای یک ساعت دوست ام بدار


دوست ام بدار
دوست ام بدار
بیا و همچون باران بر بیابان تشنگی ام ببار
چون شمع
در میان لب هایم بسوز
و با پیکرم درآمیز!

دوست ام بدار
دوست ام بدار
با همه ی پاکی ام
با تمام ناپاکی ام

دوست ام بدار
دوست ام بدار
و با تن پوشی از گل بپوشان ام
تو که جنگلی از مهری!
من مرد بی سرانجام ام
سرنوشت و هدف من باش

دوست ام بدار
دوست ام بدار
بی هیچ چرایی دوست ام بدار
نگذار شرم در تو درنگ کند
نگذار ترس در تو رخنه کند
دریا و بندرگاه ام باش
زادگاه و تبعیدگاه ام
نسیم و طوفان ام
لطافت و زبری ام باش

دوست ام بدار
دوست ام بدار
همپای من بسوز و با عمق جان عاشق ام باش
دور از سرزمین های ترس و رنج دوست ام بدار
دور از شهرمان که بوی مرگ می دهد
دوست ام بدار
دوست ام بدار
دوست ام بدار

                                                                                                              نزار قبانی
                                                                                                   ترجمه: فاطمه حق وردیان

+ نوشته شده توسط ا.م در یکشنبه نهم خرداد 1389 و ساعت 11:38 |

خواب,خواب,خواب


او غنوده است


روي ماسه هاي گرم


زير نور تند آفتاب


 


از ميان پلک هاي نيمه باز


خسته دل نگاه مي کند


جويبار گيسوان خيس من


روي سينه اش روان شده


بوي بوي تنش


در تنم وزان شده


 


خسته دل نگاه مي کنم


آسمان به روي صورتش خميده است


دست او ميان ماسه هاي داغ


با شکسته دانه هايي از صدف


يک خط سپيد بي نشان کشيده است


 


دوست دارمش


مثل دانه اي که نور را


مثل مزرعي که باد را


مثل زورقي که موج را


يا پرنده اي که اوج را


دوست دارمش


 


از ميان پلک هاي نيمه باز خسته دل نگاه مي کنم


کاش با همين سکوت با همين صفا


در ميان بازوان من


خاک مي شدي


با همين سکوت با همين صفا


 


در ميان بازوان من


زير سايبان گيسوان من


لحضه اي که مي مکد ترا سرزمين تشنه ي تن جوان من


 


چونلطيف بارشي


يا مه نوازشي


کاش خاک مي شدي...


کاش خاک مي شدي...


تا دگر تني


در هجوم روز هاي دور


از تن تو رنگ و بو نمي گرفت


با تن تو خو نمي گرفت


تا دکر زني


در نشيب سينه ات نمي غنود


سوي خانه ات نمي دويد


نغمه ي دل تو را نمي شنيد


 


از ميان پلک هاي نيمه باز


خسته دل نگاه مي کنم


مثل موج ها تو از کنار من


دور مي شوي...


باز دور مي شوي


روي خط سربي افق


يک شيار نور مي شوي


 


با چه مي توان عشق را بند جاودان کشيد؟


با کدام بوسه   با کدام لب؟


در کدام لحظه  در کدام شب؟


 


مثل من که نيست مي شوم


مثل روز ها....


مثل فصل ها....


مثل آشيانه ها...


مثل برف روي بام خانه ها...


او هم عاقبت


در ميان سايه ها غبار مي شود


مثل عکس کهنه اي


تار تار تارمي شود


 


با کدام بال مي توان


از زوال روز ها و سوز ها گريخت؟


با کدام اشک مي توان


پرده بر نگاه خيره ي زمان کشيد؟


با کدام دست مي توان


عشق را بند جاودان کشيد؟


با کدام دست؟


خواب خواب خواب. . .

+ نوشته شده توسط ا.م در شنبه چهارم اردیبهشت 1389 و ساعت 14:59 |

در صبح آشنایی شیرینمان ،تو را

گفتم که :«مرد عشق نئی» باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود؟

پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟

پنداشتی که یاد تو ،این یاد دلنواز

در تنگنای سینه فراموش می شود؟

تو رفته ای که بی من،تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو ،شبها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم.

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

من ،شبچراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو،نور عشق تو،عشق بزرگ توست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم!
+ نوشته شده توسط ا.م در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389 و ساعت 14:13 |

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

+ نوشته شده توسط ا.م در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389 و ساعت 14:9 |

عزیزم از تو ممنونم، که سوسویی نشان دادی

دمیدی در غزلهایم، به شعر مرده جان دادی


مرا می خواستی در شمس مولانا برقصانی

اگر زلفی رها کردی، اگر دستی تکان دادی


تو آن ماهی که سی سال است در شهریور کرمان

کویر تشنه ی شب را نشان کهکشان دادی


عزیزم از تو ممنونم که دریاوار شوریدی

به دوش قایق تنها، شکوه بادبان دادی


زمین لبریز شد از حجم آدمها و آهن ها

و تنها تو به گوش من خبر از آسمان دادی


تو حوای منی کز کهکشانی دور می آیی

که روزی در بهشت این درس ها را امتحان دادی


تو آن فردای دیروزی، تو سیب و سرو و نوروزی

که انگور دهانت را به جشن مهرگان دادی


مرا در هفتخوان خنجر ابروی خود خم کن

به دست آرشت اینبار اگر رنگین کمان دادی


به چشمان تو مدیونم، همیشه از تو ممنونم

چه دنیای غزلناکی، به این مرد جوان دادی!


غزلهایم فدایت، دست من خالی ست، پس بستان

تمام بوسه هایی را که آن شب رایگان دادی


حامد حسین خانی

+ نوشته شده توسط ا.م در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 و ساعت 16:12 |

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!
سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شوکت ِ پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو  اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مَرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کن پنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” آی!
 باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

                                                                                                              آذر ، دی 1343
                                                                                                               حمید مصدق

+ نوشته شده توسط ا.م در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 و ساعت 16:19 |
ما دو تن مغرور
 هر دو از هم دور
 وای در من تاب دوری نیست
 ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست
 بی تو من تنهای تنهایم

من به دیدار تو می آیم

                                                                                              حمید مصدق

+ نوشته شده توسط ا.م در یکشنبه دوم اسفند 1388 و ساعت 14:14 |

حميد مصدق خرداد 1343

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده توسط ا.م در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 و ساعت 13:57 |
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
. . .

فروغ


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ا.م در یکشنبه چهارم بهمن 1388 و ساعت 14:46 |
هر چند حال و روز زمين و زمان بد است       *        يک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

حتــــي اگر به آخــر خط هم رسيده اي        *        اينجا براي عــشـــق شروعي مجدد است

 8/8/88 ساعت 2:25 صبح

+ نوشته شده توسط ا.م در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 0:6 |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                                                                                  

                                                                                                  دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده توسط ا.م در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 16:13 |
...امروز روز اول ماه مبارک است
این ماه بر تو ماهرخ من مبارک است

ماه شب چهارده من !عنایتی!
در این شبی که لطف خدای تبارک است


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ا.م در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 0:52 |
بگذار سر به سینه‌‌ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده‌ی سر در کمند را
...

                                                                                                             فریدون مشیری


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ا.م در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 12:29 |

تولدت مبارك

 همين و بس       

+ نوشته شده توسط ا.م در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 11:35 |
نه لب گشايدم از گل، نه دل کشد به نبيد
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسيد
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو اين بنفشه دميد
. . .

                                                                                                           سايه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ا.م در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 23:6 |
هوا هواي بهار است و باده باده ناب
به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب

در اين شراب ندانم چه كرده‌اي، دانم
كه خوش به جان هم افتاده‌اند آتش و آب

. . .

                                                                                              فريدون مشيري


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ا.م در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 22:33 |