من به اندازه ی چشمان کبوتر بازی
که کبوترهایش،
روی بام دگریست
بی قرارت هستم
دوستت می دارم
مثل حوضی که پر از خاطره ی ماهی هاست
چون سکوتی که به نجوای لبی محتاج است
من تو را از باران
از هیاهوی کبوتربازان
و از این جاده که هر روز پر از آمدن است
دوست تر می دارم
زندگی می گوید:
عشق یک خاطره است
در شبیخون میان دو غروب
در تمنای وصال دو نگاه
هر که را دوست بداری، یک روز
می برد از یادت
پس به او خواهم گفت
و به باران و به حوض
و به آن جاده که هر روز پر از آمدن است:
من به این حادثه عادت دارم . . .

