حتــــي اگر به آخــر خط هم رسيده اي * اينجا براي عــشـــق شروعي مجدد است
حتــــي اگر به آخــر خط هم رسيده اي * اينجا براي عــشـــق شروعي مجدد است
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
فریدون مشیری
سايه
در اين شراب ندانم چه كردهاي، دانم
كه خوش به جان هم افتادهاند آتش و آب
فرشتهروي من اي آفتاب صبح بهار
مرا به جامي از اين آب آتشين درياب
به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش
به بزم ساده ما اي چراغ ماه بتاب
گل اميد من امشب شكفته در بر من
بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب
مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد
بيا كه كام بگيريم از اين جهان خراب
فريدون مشيري
م.امید
لبخند احمقانه ی گنجشک های صبح ...
پروانه های سوخته ...
مصراع های تلخ ...
گاهی برای درک احساسم میان شعر ها هم نعره می زنم!
دیشب دوباره دفتر شعرم نمی شنید!
امروز هم
ما هرچه بوده ایم، همانیم
ما صوفیان ساده ی سرگردان
درویش های گمشده ی دوره گرد
حتی درون خانه ی خود هم
مهمانیم
اما کجاست
خرقه و کشکول ما؟
می خواهم از کنار خودم برخیزم
تا با تو در سماع درآیم
این دفتر سفید قدیمی
این صفحه خانقاه من و توست
وقتی من پشت میز خود بنشینم
وقتی تودر هیأت الهه ی الهام
آرام و بی صدا
مثل پری شناور در باد
یا مثل سایه پشت سرم راه می روی
و دفتر و مداد و کتابم را
که در کف اتاق پراکنده اند
از روی فرش کوچکمان جمع می کنی
بی آنکه گرد هیچ صدایی بر لحظه ی سرودن من سایه افکند
آرامش حضور تو عطر خیال را
بر خلسه وار خلوت من می پراکند
و خرقه ی تبرک من دستهای توست
پس
گاهی بیا و پشت سرم لحظه ای بمان
دستی به روی شانه ی من بگذار
تا از فراز شانه ی من این سطرهای درهم و برهم
این شعرهای مبهم خط خورده را
در دفترم بخوانی
تا سطرهای تار روشن شوند
تا من قلم به دست تو بسپارم
تا تو به دست من بنویسی
بعد ...
- یک استکان چای!
( پس از خستگی )
- این هم شراب خانگی ما!
- بی ترس محتسب
آنگاه در خانقاه گرم نگاه تو
ما هر دو بال در بال
بر سطرهای آبی این دفتر سفید
پرواز می کنیم
این اوج ارتفاع من و توست!
در دود عود و اسفند
همراه واژه های رها در هوا
رقص نگاه ما چه تماشایی است!
این حلقه ی سماع من و توست!
مرحوم قيصر امين پور
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چرکين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم، من، ميهمان هر شبت، لوليوش مغموم
منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه ميگويي که بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت ميدهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است، اين يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان است
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسکلتهاي بلورآجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است ...
مهدي اخوان ثالث
نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا ...
اما
در صفحه ی تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می داند
شاید امروز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها...
هر روز بی تو روز مباداست!
قیصر امین پور
حمید مصدق
التماس دعا
دوش تنهایی به قلبم خیمه زد
بار غم هم آتشی بر هیمه زد
گفتمش دل را تو را یاری دگر
نیست اکنون، بایدت کاری دگر
یافت او را در پی دلدارها
خیمه برچید از پس این کارها
شعله غم را نهاد او مرهمی
با قناعت پیشه کردن از کمی
یاد مولا را بجُسته در درون
خود بجَسته از غبار آن زَبون
نبود این کم، بل بهاری بی حد است
یاد مولا ساکنی بر هر بد است
صاحب عصر آمده مهمان شده
یاد او جان را همی درمان شده
آتش دل جور دیگر گشته است
عش ق مولا، در درونش کشته است
حال، دل از غم وتنهایی رهید
از عطش جانش ولی بر لب رسید
باز می گوید که یاد او کم است
تشنه لب را احتیاجِ یک نم است
جانِ دل، دیدارت اکنون لازم است
آنچه بر لب دارد این دل، قائم است
قائمی کو احتیاج این جهان
تا به پا خیزد، بکوبد این کِهان
قائمی کو عدل را بر پا کند
از سیاهِ شب، سحر پیدا کند
جانِ مولا، تشنگی بی حد شده
جوشش دریای دل، بی مد شده
پس بیا دل را هوایی تازه ده
روشنی، بی حد و بی اندازه ده
بیسواد
فریدون مشیری
عید آمد و ما خانه ی خود را نتكاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه برآندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیك و پیام است، ولی ما
پیكی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب كهن را نه یكی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یكی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته كبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرك لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسكین من و دل در خم یك زاویه ماندیم
طوفان بتكاند مگر "امید" كه صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتكاندیم
فردا آخرین روز سال ۱۳۸۶
التماس دعا
فکر می کردم وقتی که سر از خاک بیرون بیاورم بهار خواهد بود
برگ های کوچک سبزم زیر نور خورشید خواهند درخشید
باران نرم بهاری تنم را نوازش خواهد داد
نسیم های سحرگاهی گرد و خاک را از سراپایم پاک خواهد کرد
فکر میکردم
وقتی تابستان بیاید پر برگ خواهم شد
برگ هایی کوچک ولی زیبا
برگ هایی سبز سبز
فکر میکردم
وقتی پاییز رسید هفت رنگ خواهم شد
چه زیبا ، زرد ، نارنجی ، قرمز ...
ساقه های سبزم ، قهوه ای خواهند شد
محکم تر و استوار تر خواهند ایستاد
فکر میکردم
وقتی زمستان بیاید برف سپید بر سرم لحافی خواهد کشید
به خوابی شیرین خواهم رفت
و همانند ایستگاه میان راهی قدرتم را بیشتر میکند
چه بیهوده فکر میکردم ...
فکر میکردم بهار دوم که رسید
باز برگ های سبز وجودم را فرا میگیرند
باز نور خورشید ، باز باران ، باز نسیم
و باز تابستان و پاییز و زمستان
فکر میکردم
چند بهار که گذشت شکوفه های عجول پیش از برگ ها میشکفتند
بوی شکوفه هایم در هوا میپیچد
پروانه ها و زنبور ها در کنار هم در میان شکوفه هایم بازی خواهند کرد
فکر میکردم در تابستان ها و پاییز ها
پر از میوه خواهم شد
سیب ، انار ، انجیر ، انگور
و شاید حتی گندم و جو ... مگر چه میشود
چه بیهوده فکر میکردم ...
برگ هایم زرد و نحیف است
این ملخ بازیگوش هم رهایم نمیکند
برگ های نشکفته ام را میخورد
ای کاش این کوه سنگ در کنارم نبود
تا شاید روزی آفتابی بر من میتابید
آفتاب کجاست ، ابر های بی باران سیاه در آسمانند
بهار هم نیست ، اینجا همه اش زمستان است
باران کجاست ، اینجا همه اش سوز و یخ است
اصلاً این جا کجاست ؟
نمیدانم ...
حتی نمیدانم آن رهگذر چه منظوری داشت
همانی که میگفت این علف کوچک اینجا چه میکند ...
این جا که به غیر از من کسی نیست !
دکتر بهین
امشب آن حسرت دیرینه من
در بر دوست به سر می اید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می اید
شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم
سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که دردل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد
چه بپوشم که چو از راه اید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش
تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر و عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم
همه شب شعله صفت رقص کنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش کشد
مست آن گرمی آغوش شوم
آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته پا می اید
ای خدا اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما می اید
فروغ فرخزاد
قیصر امین پور
حافظ
از باغ ميبرند چراغانيات كنند
تا كاج جشنهاي زمستانيات كنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهاي تار»
تنها به اين بهانه كه بارانيات كنند
يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار ميبرند كه زندانيات كنند
اي گل گمان مكن به شب جشن ميروي
شايد به خاك مردهاي ارزانيات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطهاي بترس كه شيطانيات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانهاي است كه قربانيات كنند
فاضل نظری

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
ز دوردست سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش
کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش
نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش
هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش
کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش
کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش
کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سري
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
فاضل نظری
التماس دعا
مثل روزهای من زندانی
هیچ کجا ندارد
مثل این آخرین گریه
تلخی
مثل این آخرین صدا
دلتنگی
بی رنگی تو
ننگی
میدانی تازه به چه رسیده ام
به اینکه تو را نفی میکنم در خود
با اینکه میدانم هزار بار تصدیقت کرده ام بی خود
آخر من فقط من اسیر پرسه ی این روز بیهوده روشنم
من فقط من تقدیر گلایه ی سایه های شبم
ستاره ها از شب من میگریزند
ماه به ایوان خانه ای دیگر میرود
اما
اما
اغوش تو جایی دیگر است
جایی بهتر است.
زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بی باران اندوهم
خار خشک سینه کوهم
سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حالیا خاموش خاموشم
یاد از خاطر فراموشم
روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه
عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت
روزها این گونه پر پر گشت
چون پرستوهای بی آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است
من که جام هستیم از اشک لبریز است میپرستم
در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر بر د
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد
ناله من میترواد از در و دیوار
آسمان اما سراپایش گوش و خاموش است
همزبانی نیست تا گویم بزاری ای دریغ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب
جام من خالی شدست از شعر ناب
ساز من فریاد های بی جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه
روشنایی می رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب
همچنان لبریز ز اندوه می پرسم
جام اگر بشکست
ساز اگر بگسست
شعر اگر دیگر به دل ننشست
فریدون مشیری

دلم
از مهر او
تار عشق می بافد
از شوق دیدارش
شعر
خواهم آویخت
مهربانترین نگاهش را
بر دیوار دل
گرمترین کلامش را
بر گوش جان
تا در زمستان فاصله
کور نماند اجاق خاطره
ناهید عباسی
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیاز مند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی که او تمام شد من آغاز شدم
وچه سخت است
تنها متولد شدن است
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن ...
دکتر شریعتی
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث